امروز هوا بسیار بد بود. آلودگی با غبار غلیظ تابستانی در آمیخت. نفس کشیدن آن قدر سخت بود که فکر می کردی روی چوبه داری و حنجره ات به اندازه یک تار مو باز است. حتی ماسک هم جواب نمی داد. امروز کار همه مردم لنگ بود. مدارس تعطیل شد و دانش آموزان به مدرسه نرفتند. ادارات هم بسته بود. هیچ کس سر کار نرفت.
من در خانه حبس بودم. از صبح تا عصر کنار پنجره اتاقم نشستم و به بیرون نگاه کردم. آسمان قهوه ای بود. درختان داخل حیاط به خوبی دیده می شدند. اما درختان دورتر با هاله ای از ریزگردهای قهوه ای پوشیده شده بودند. بعضی وقت ها پنجره را باز می کردم و هوای بیرون را بو می کشیدم. تنها ویژگی مثبت هوای امروز همین بود. بوی نم می داد. گهگاهی هم که با دهان نفس می کشیدم ریزگردهای معلق وارد دهانم می شدند و میان دندان هایم می ماندند. هر گاه دندان هایم را بر هم می کشیدم صدای چروق چروق آنها به گوشم می رسید.
در همین حال و هوا بودم. ناگهان باد دیوانه وار وزیدن گرفت. درختان را تکان داد و ریزگردها ها از شهر بیرون برد. پس از آن، ابرهای تیره از مغرب در هم پیچیدند و چون اسب لگام گسیخته آسمان را در هم نوردیدند و آمدند و باریدند. نزدیک غروب، ابرها زمین را آن چنان شلاق می زدند که حفره حفره شد. همه گل ها را شست و برد و رفت.
اما به هنگام غروب، ابرها دست از کار کشیدند. خورشید قرمز شد و ابرها را گرم کرد. ابرها به مانند کلاف نخ رشته رشته شدند و از هم پاشیدند. شب شد و ماه و ستارگان به وضوح کامل دیده می شدند.