ابرهای تیره بر فراز شهر ایستاده‌اند. باران همچون شلاقی سخت بر پوست زمین می‌کوبد. گهگاهی رعد و برق آسمان را روشن می‌کند و از خوف آن، نوزاد کوچکی که در جلوی در یتیم خانه است ضجه می‌زند. می‌ترسد و سردش است. اگر کسی به او کمک نکند تا چند ساعت دیگر جانش را از دست خواهد داد.
سال‌هاست که در یتیم‌خانه باز نشده است. چون اصلاً در این شهر کودک یتیمی وجود ندارد. هیچ پدر و مادر سنگدلی حاضر نیستند که دلبندشان را در این هوای خوفناک رها کنند و بروند. چقدر باید سخت‌دل باشند. حتی اگر هیچ خوراک و پوشاکی نداشته باشند که صرفش کنند باز هم دلیل نمی‌شود او را ترک کنند.
شاید هم کار والدینش نباشد. کسی چه می‌داند، شاید دزدی بی‌رحم این نوزاد را دزدیده و اینجا گذاشته است. اما باید در شهر یک فرد مهربان باشد که به این نوزاد بی‌گناه کمک کند. گریه او بیشتر می‌شود. دستانش را مشت کرده است. دهانش باز است. گریه و زاری می‌کند. شاید گرسنه هم باشد. باران تندتر می‌شود و شدت می‌گیرد. از روی چتر رهگذران، آب به شدت سرازیر می‌شود. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. ضربان قلبم تندتر می‌شود. نمی‌توانم تصور کنم آن نوزاد نحیف بی‌دلیل از بین برود. شال و کلاه می‌کنم و کفش‌هایم را می‌پوشم. به سرعت از پله‌های ساختمان چهار طبقه، پایین می‌آیم. دستم را بر روی سر می‌گیرم تا خیس نشوم. بدو بدو به سمت نوزاد می‌روم. او را بر می‌دارم. با شتاب به داخل اتاقم بر می‌گردم و سعی می‌کنم با پیچیدن پتو دور نوزاد او را گرم کنم. هنگام جابجایی، نامه‌ای را می‌بینم که خیس شده است. کلمات نامه در میان دانه‌های باران محو شده است. نامه را باز می‌کنم و آن را می‌خوانم. نوشته شده است:«ده روزش است. هنوز اسمی ندارد. به علت مشکلات مالی و اقتصادی توانایی نگهداری از او را نداریم. اگرچه جدایی از او برایمان بسیار سخت است، اما امیدواریم شما که او را پیدا کرده‌اید به خوبی از وی مراقبت کنید...» چقدر دردناک است! قلبم را می‌فشرد.
نامه را کنار شومینه می‌گذارم. جهت باران عوض می‌شود و بر پنجره کوچک اتاقم ضربه می‌زند. من همان‌طور محو نامه و نوزاد شده‌ام. چه کنم؟