در دشتی سرسبز ایستاده‌ام. به گل‌های آلالۀ سرخ دشت می‌نگرم که هر از گاهی دست‌های خویش را تکان می‌دهند و با یکدیگر پچ‌پچ می‌کنند. آنها می‌خواهند پروانه‌ها را دعوت کنند. در گوش باد چیزی می‌گویند. چندی بعد دسته‌ای از پروانه‌های رنگارنگ در آسمان پدیدار می‌شوند. به راستی که همانند رنگین‌کمانند! بال‌های خود را بر هم می‌زنند و دور گل‌ها می‌چرخند. روی آنها می‌نشینند و با ایشان گفت‌و‌گو می‌کنند. برخی برای غنچه‌های نیمه‌باز لطیفه می‌گویند تا بخندند و باز شوند. غنچه‌ها نیز به پاس محبّت‌شان از آنها با شهدهای شیرین و گوارا پذیرایی می‌کنند. چه مهمانی زیبایی! صدای جویبار بیش از پیش به گوش می‌رسد. گویی کوه‌ها باز هم فداکاری کرده‌اند! کلاه‌های سفیدشان را برای رویش و سرسبزی دوبارۀ گیاهان به طبیعت می‌بخشند. گهگاهی نسیم ملایمی از روی دشت عبور می‌کند. او همه چیز را با خود می‌برد. برگ‌های خشک درختان بر زمین می‌ریزند و شکوفه‌های صورتی و خوشبو جای آنها را می‌گیرند. گویی طبیعت خانه تکانی می‌کند! بهار در راه است.