در بیشه‌ای سرسبز، کبکی خوش نقش و نگار زندگی می‌کرد که بسیار زیبا راه می‌رفت و همواره مورد تحسین حیوانات دیگر قرار می‌گرفت. کلاغی در همسایگی او زندگی می‌کرد. کلاغ همیشه نسبت به کبک و شیوۀ راه رفتن او حسودی می‌کرد و دوست داشت بتواند همانند او راه برود تا جانوران او را نیز تحسین کنند.
در یکی از صبح‌های بهاری، کلاغ تصمیم گرفت که خود را به حیوانات نشان بدهد تا مورد تحسین آنان قرار گیرد. از لانه‎اش بیرون آمد و جلوی چشم دوستانش ایستاد. سپس سعی کرد همانند کبک راه برود. چشمانش را بست و گردنش را کشید. دوستان کلاغ با تعجّب به او نگاه می‎کردند. کلاغ چند قدمی نرفته بود که پایش به سنگی گیر کرد. داخل چالۀ عمیقی افتاد و یکی از پاهایش شکست. دوستانش او را مسخره کردند.
مدّت‌ها طول کشید که پای کلاغ ترمیم شد. اما پس از آن هم دیگر نتوانست به خوبی گذشته راه برود. هر گاه حیوانات به او می‌رسیدند، می‌گفتند:«کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.»