نگاشته

مکانی برای نوشتن...

نگاشتۀ شماره شش: غبار و باران (پیش‌نویس)

امروز هوا بسیار بد بود. آلودگی با غبار غلیظ تابستانی در آمیخت. نفس کشیدن آن قدر سخت بود که فکر می کردی روی چوبه داری و حنجره ات به اندازه یک تار مو باز است. حتی ماسک هم جواب نمی داد. امروز کار همه مردم لنگ بود. مدارس تعطیل شد و دانش آموزان به مدرسه نرفتند. ادارات هم بسته بود. هیچ کس سر کار نرفت.
من در خانه حبس بودم. از صبح تا عصر کنار پنجره اتاقم نشستم و به بیرون نگاه کردم. آسمان قهوه ای بود. درختان داخل حیاط به خوبی دیده می شدند. اما درختان دورتر با هاله ای از ریزگردهای قهوه ای پوشیده شده بودند. بعضی وقت ها پنجره را باز می کردم و هوای بیرون را بو می کشیدم. تنها ویژگی مثبت هوای امروز همین بود. بوی نم می داد. گهگاهی هم که با دهان نفس می کشیدم ریزگردهای معلق وارد دهانم می شدند و میان دندان هایم می ماندند. هر گاه دندان هایم را بر هم می کشیدم صدای چروق چروق آنها به گوشم می رسید.
در همین حال و هوا بودم. ناگهان باد دیوانه وار وزیدن گرفت. درختان را تکان داد و ریزگردها ها از شهر بیرون برد. پس از آن، ابرهای تیره از مغرب در هم پیچیدند و چون اسب لگام گسیخته آسمان را در هم نوردیدند و آمدند و باریدند. نزدیک غروب، ابرها زمین را آن چنان شلاق می زدند که حفره حفره شد. همه گل ها را شست و برد و رفت.
اما به هنگام غروب، ابرها دست از کار کشیدند. خورشید قرمز شد و ابرها را گرم کرد. ابرها به مانند کلاف نخ رشته رشته شدند و از هم پاشیدند. شب شد و ماه و ستارگان به وضوح کامل دیده می شدند.
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۳ بهمن ۹۶

    نگاشتۀ شماره پنج: یتیم‌خانه

    ابرهای تیره بر فراز شهر ایستاده‌اند. باران همچون شلاقی سخت بر پوست زمین می‌کوبد. گهگاهی رعد و برق آسمان را روشن می‌کند و از خوف آن، نوزاد کوچکی که در جلوی در یتیم خانه است ضجه می‌زند. می‌ترسد و سردش است. اگر کسی به او کمک نکند تا چند ساعت دیگر جانش را از دست خواهد داد.
    سال‌هاست که در یتیم‌خانه باز نشده است. چون اصلاً در این شهر کودک یتیمی وجود ندارد. هیچ پدر و مادر سنگدلی حاضر نیستند که دلبندشان را در این هوای خوفناک رها کنند و بروند. چقدر باید سخت‌دل باشند. حتی اگر هیچ خوراک و پوشاکی نداشته باشند که صرفش کنند باز هم دلیل نمی‌شود او را ترک کنند.
    شاید هم کار والدینش نباشد. کسی چه می‌داند، شاید دزدی بی‌رحم این نوزاد را دزدیده و اینجا گذاشته است. اما باید در شهر یک فرد مهربان باشد که به این نوزاد بی‌گناه کمک کند. گریه او بیشتر می‌شود. دستانش را مشت کرده است. دهانش باز است. گریه و زاری می‌کند. شاید گرسنه هم باشد. باران تندتر می‌شود و شدت می‌گیرد. از روی چتر رهگذران، آب به شدت سرازیر می‌شود. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. ضربان قلبم تندتر می‌شود. نمی‌توانم تصور کنم آن نوزاد نحیف بی‌دلیل از بین برود. شال و کلاه می‌کنم و کفش‌هایم را می‌پوشم. به سرعت از پله‌های ساختمان چهار طبقه، پایین می‌آیم. دستم را بر روی سر می‌گیرم تا خیس نشوم. بدو بدو به سمت نوزاد می‌روم. او را بر می‌دارم. با شتاب به داخل اتاقم بر می‌گردم و سعی می‌کنم با پیچیدن پتو دور نوزاد او را گرم کنم. هنگام جابجایی، نامه‌ای را می‌بینم که خیس شده است. کلمات نامه در میان دانه‌های باران محو شده است. نامه را باز می‌کنم و آن را می‌خوانم. نوشته شده است:«ده روزش است. هنوز اسمی ندارد. به علت مشکلات مالی و اقتصادی توانایی نگهداری از او را نداریم. اگرچه جدایی از او برایمان بسیار سخت است، اما امیدواریم شما که او را پیدا کرده‌اید به خوبی از وی مراقبت کنید...» چقدر دردناک است! قلبم را می‌فشرد.
    نامه را کنار شومینه می‌گذارم. جهت باران عوض می‌شود و بر پنجره کوچک اتاقم ضربه می‌زند. من همان‌طور محو نامه و نوزاد شده‌ام. چه کنم؟

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

    نگاشتۀ شماره چهار: بهار در راه است

    در دشتی سرسبز ایستاده‌ام. به گل‌های آلالۀ سرخ دشت می‌نگرم که هر از گاهی دست‌های خویش را تکان می‌دهند و با یکدیگر پچ‌پچ می‌کنند. آنها می‌خواهند پروانه‌ها را دعوت کنند. در گوش باد چیزی می‌گویند. چندی بعد دسته‌ای از پروانه‌های رنگارنگ در آسمان پدیدار می‌شوند. به راستی که همانند رنگین‌کمانند! بال‌های خود را بر هم می‌زنند و دور گل‌ها می‌چرخند. روی آنها می‌نشینند و با ایشان گفت‌و‌گو می‌کنند. برخی برای غنچه‌های نیمه‌باز لطیفه می‌گویند تا بخندند و باز شوند. غنچه‌ها نیز به پاس محبّت‌شان از آنها با شهدهای شیرین و گوارا پذیرایی می‌کنند. چه مهمانی زیبایی! صدای جویبار بیش از پیش به گوش می‌رسد. گویی کوه‌ها باز هم فداکاری کرده‌اند! کلاه‌های سفیدشان را برای رویش و سرسبزی دوبارۀ گیاهان به طبیعت می‌بخشند. گهگاهی نسیم ملایمی از روی دشت عبور می‌کند. او همه چیز را با خود می‌برد. برگ‌های خشک درختان بر زمین می‌ریزند و شکوفه‌های صورتی و خوشبو جای آنها را می‌گیرند. گویی طبیعت خانه تکانی می‌کند! بهار در راه است.
  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۶ بهمن ۹۶

    نگاشتۀ شماره سه: کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را فراموش کرد

    در بیشه‌ای سرسبز، کبکی خوش نقش و نگار زندگی می‌کرد که بسیار زیبا راه می‌رفت و همواره مورد تحسین حیوانات دیگر قرار می‌گرفت. کلاغی در همسایگی او زندگی می‌کرد. کلاغ همیشه نسبت به کبک و شیوۀ راه رفتن او حسودی می‌کرد و دوست داشت بتواند همانند او راه برود تا جانوران او را نیز تحسین کنند.
    در یکی از صبح‌های بهاری، کلاغ تصمیم گرفت که خود را به حیوانات نشان بدهد تا مورد تحسین آنان قرار گیرد. از لانه‎اش بیرون آمد و جلوی چشم دوستانش ایستاد. سپس سعی کرد همانند کبک راه برود. چشمانش را بست و گردنش را کشید. دوستان کلاغ با تعجّب به او نگاه می‎کردند. کلاغ چند قدمی نرفته بود که پایش به سنگی گیر کرد. داخل چالۀ عمیقی افتاد و یکی از پاهایش شکست. دوستانش او را مسخره کردند.
    مدّت‌ها طول کشید که پای کلاغ ترمیم شد. اما پس از آن هم دیگر نتوانست به خوبی گذشته راه برود. هر گاه حیوانات به او می‌رسیدند، می‌گفتند:«کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.»

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۶ بهمن ۹۶

    نگاشتۀ شماره دو: گندم

    گندم گیاهی از گروه غلات می‌باشد که استفادۀ زیادی در زندگی ما انسان‌ها دارد.
    این گیاه در دو نوبت طی سال، در فصل‌های بهار و پاییز کاشت می‌شود. گندم تقریباً در تمامی نقاط کشور عزیزمان ایران کاشته می‌شود. زمان برداشت محصول این گیاه در ایران، اواخر اردیبهشت ماه می‌باشد.
    همان‌طور که گفته شد گندم فواید و استفاده‌های زیادی در زندگی ما دارد. به عنوان مثال از دانه گندم برای تهیۀ انواع آرد استفاده می‌شود. این آرد نیز در مصارف مختلف غذایی چون تهیه نان، کیک، کلوچه و ... به کار می‌رود.
    وظیفۀ ما در برابر این نعمت الهی استفاده درست از آن می‌باشد. ما باید بکوشیم با صرفه‌جویی در مصرف گندم و فراورده‌های حاصل از آن مانند نان، کیک، کلوچه و ... از به هدر رفتن آن جلوگیری کنیم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۸ ارديبهشت ۹۶

    نگاشته شمارۀ یک: طبابت طبیعت

    در سال‌های اخیر بسیاری از گیاهان و جانوران، کم شده یا به طور کامل منقرض شده‌اند. علت اصلی این موضوع فقط و فقط فعالیت‌های نادرست انسان‌ها می‌باشد. انسان‌ها با از بین بردن گیاهان علاوه بر نابود کردن جنگل‌ها موجب از بین رفتن زیستگاه حیوانات و در نتیجه انقراض جانوران می‌شوند. همچنین انسان‌ها با شکار بی‌رویه حیوانات تعداد آنها را به‌طور چشمگیری کاهش داده‌اند.
    ما برای جلوگیری از نابود شدن جنگل‌ها و انقراض جانوران باید فعالیت‌های نادرست خود را به گونه‌ای اصلاح کنیم تا کم‌ترین آسیب به محیط‌زیست وارد شود. به عنوان مثال می‌توانیم به جای استفاده از سوخت‌های فسیلی و منابع انرژی تجدید ناپذیر از انرژی‌های تجدید‌پذیر مانند خورشید، آب، باد و ... استفاده کنیم. یا می‌توانیم با کنترل شکار در یک منطقه به تعداد جانوران آنجا کمک شایانی کنیم.

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۷ ارديبهشت ۹۶